Skip to content

April 14, 2013

من علی هستم و 27 سالمه. می خام براتون یکی از خاطراتی که برام اتفاق افتاده تعریف کنم که می دونم ازش خیلی تعجب می کنید. من عاشق بالباستینگم و اکثر گذشت و گذارم تو اینترنت در مورد همین موضوعه ولی متاسفانه هیچوقت نتونسته بودم یک پارتنر خوب برای خودم پیدا کنم و صحبت در این مورد هم خیلی راحت نیست.

داستان از جایی شروع میشه که 3 سال پیش برای پایان تابستون با دوستان خانوادگی رفتیم چالوس. اونجا یکی از دوستان پدرم یه ویلا توپ داره که همه جور امکاناتی توش هست و ویلا هم یک ساحل خصوصی داره. ما حدود 27 نفر بودیم که از بین این افراد سه دختر آس هم وجود داشتند که هر پسری رو متوجه خودشون می کردند. یکی اسمش الناز بود، یکیشون هانیه و یکی هم پریسا. آقا عجب چیزی بودند. فردای ورودمون به ویلا همه جمع شده بودیم توی حیاط تا بازی کنیم. دخترها همه طرفدار دژبال بودند و ما هم مسلماً طرفدار فوتبال. کلی با هم کل کل کردیم اما بالاخره دخترا پیرا رو راضی کردند تا از خیر فوتبال بگذرند. ولی من تو کتم نمی رفت. به هرحال اونا شروع به بازی کردند و من هم یه گوشه تماشا می کردم. خیلی بازی کسل کننده ای هستش. تنها لذتش تماشای اون در و داف بود. اون سه تا هم بازی می کردند.
دخترها تو یه تیم بودند و پسرا هم توی یه تیم دیگه یعنی 9 تا دختر به 6 تا پسر. بازی حسابی گرم شده بود که چشمتون روز بد نبینه……. پسر عموی بنده به نام یاسر که 12 سالشه توپ رو میزنه تو سر یکی از دخترا به نام نسترن و از اونجایی که توپ خیلی سنگین بود، نسترن حسابی دردش می گیره. نسترن که ناراحت شده بود داد میزنه “مگه مرض داری؟” یاسر احمق هم میگه “آره دارم…..تو شورتمه” و باقی پسرا شروع میکنن به خندیدن. حالا نخند کی بخند؟

نسترن که حسابی اعصابی تخمی شده بود از وسط میدون میاد سمت یاسر و میگه “چی گفتی؟” و یاسر باز هم همون جمله رو تکرار می کنه و………………… نسترن یک لگد جانانه نثار خایه های یاسر میکنه…… اووووووووف.
همه پسرا رفتن تو خودشون و دستشون رو گرفته بودند روی تخماشون. می شد درد رو تو خایه هامون حس کنیم. خیلی صحنه خفی بود. همه مارس موندیم. من که این صحنه رو دیدم یهو نفسم بند اومد. داشتم شاخ در می آوردم که چی دارم می بینم ولی اصلاً به روی خودم نیاوردم.
سریع سرم رو چرخوندم سمت دخترا تا ببینم عکس العمل اونا چیه. ددیدم اونا هم متعجب هستن و دهنشون وا مونده. هانیه و پریسا داشتن کر و کر می خندیدن. الناز هم از صورتش می شد خوند که دلش سوخته. دیدن خنده اون دخترا بدجور حشریم کرده بود. مخم داشت سوت می کشید و کیرم راست شده بود.
یاسر بدبخت درهمین زمان افتاد روی زمین و درحالیکه دستش رو تخماش بود از درد عربده می زد. زن عموم که صحنه رو دیده بود دوید سمت یاسر و داد زد دختر جان آخه این چه کاریه کردی؟ بیضه هاش بترکه من چه خاکی توی سرم کنم؟ از مردی میوفته می فهمی؟ بعدش دست یاسر و گرفت و بردش توی یکی از اتاق ها. همه دخترا یک دفعه ساکت شدند ولی می شد دید که هانیه و پریسا دارن لباشون رو گاز می گیرن…….
در اتاق نیمه باز بود. دیدم زن عمو شهلا داره شلوار یاسر رو در میاره. خایه های یاسر قرمز و آویزون شده بودند. زن عموم دستی به خایه های یاسر کشید و گفت: بیضه هات درد دارن؟؟ و یاسر جواب داد: آره خیلی درد دارن. محکم زد…
زن عموم شروع کرد به مالیدن خایه های یاسر. حالا نمال پس کی بمال….. چند دقیقه گذشت که یهو زن عموم منو دید که دارم از لای در نگاه می کنم و گفت: علی جان بیا تو. من هم رفتم تو. زن عموم گفت: دیدی چیکار کرد؟ جنده نزدیک بود بچه ام رو اخته کنه، بی شرف. من از این بد دهنی زن عموم خشکم زد و تا دیدم بحث داغه ادامه دادم:
من- آره خطرناک بود. راستی بیضه خطرناکه؟؟؟؟
زن عمو- آره خیلی خطرناکه. ممکنه باعث مرگ بشه. همیشه تو بازی مخصوصا توی فوتبال و کاراته مواظب باش لگد بهشون نخوره وگرنه ممکنه بابا نشی(با خنده مرموزانه). البته ما بهش میگیم خایه.
من- ههههههههه ما هم همینو میگیم
اون شب گذشت و من تا صبح به اون دخترا و اتفاقی که افتاده بود فکر می کردم.
فردا صبحش همگی رفتیم لب ساحل. ساحل اختصاصی بود و هیچ غریبه ای حضور نداشت. دخترا مایوهای یک تیکه پوشیده بودند و اینگار مخ ما رو داشتن دریل می زدند. پریسا مایو نپوشیده بود. انگار نمخواست شنا کنه. من هم موقیت رو مناسب دیدم و رفتم سمتش تا سر صحبت رو باز کنم و اگه بشه مخ زنی رو استارت بزنم.

من- سلام
پریسا- سلام
من- چه خبر؟
پریسا- سلامتی
من- دیروز خوب بازی می کردی
پریسا- بابا 5 دقیقه که بیشتر نبود
من- آره… بیچاره یاسر. الان زن عمو شهلام داره واسش کمپرس آب سرد میذاره
پریسا- هههههههه حقش بود
من- نداری نمیدونی
پریسا- چی؟
من- همون که له شد…..
پریسا- ههههههههههههه ندارم راحتم
من- نامردااااااااا
پریسا- حالا مگه چی شده؟ یه لگد ساده بود. هههههههه
من- جان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ لگد ساده؟؟؟؟ داشت از مردی می افتاد
پریسا- جون من خیلی حساسن؟؟؟؟
من- آره خیلی
پریسا- پس مواظبشون باش هههههههه
من- آره باید ورزش بدمشون
در این لحظه هانیه سررسید.
هانیه- قضیه چی دارین هر و هر میخندین؟
پریسا- هیچی راجع به خایه آقاست…… هههه
از شنیدن کلمه “خایه” از دهن پریسا شوکه شدم
هانیه- همه اش همین؟؟؟
پریسا- آره میخاد ورزش بده قوی شن
من- ای بابا
هانیه- مواظب باش خودتو ناقص نکنی هههههههه
من- چرا ناقص کنم؟
هانیه- یه موفع زیادی زور بزنی ورم کنن هههههههه
پریسا- راست میگه
من- اوووووووووف
پریسا- دردت اومد؟
من- آره

پریسا- شما باید مربی داشته باشی تا بهت تمرین بده
من- مربی بیضه؟؟
هانیه- بله (جدی)
من- حالا تا کی باشه؟
پریسا- مثلا من… به شرطی که تحمل داشته باشی
هانیه- پریسا اگه حالشو داری بریم ورزش بدیمشون
پریسا- چرا که نه؟
من- ورزش؟ ورزش چی؟
………….
…………
……..

.
اونا اون شب منو بردن توی یکی از اتاق های ویلا که توش اسباب اثاثیه نگه میداشتن. اتاق تاریک و ترسناکی بود. اونا اول شلوار و شورتم رو درآوردن. پریسا دستهامو بست به لوله آب و پاهام رو دو سر یک چوب حدوداً یک متری محکم با نخ کاموا بست. پاهام از هم باز مونده و دستهام هم بالای سرم قفل بودند. از استری پاهام شروع به لرزیدن کردن….

هانیه شلوارش رو کشید پایین…. تا رون های قشنگش رو دیدم راست کردم. هانیه گفت رو من راست میکنی کونی؟؟ کیر و خایه ات رو از ته می برم بری قاطی زن ها کونی. امشب اخته ات میکنم. من از شنیدن این حرف یهو دلم ضعف کرد. بعد شورتش رو در آورد و کرد تو دهنم تا صدام در نیاد.
هانیه اومد روی شکمم نشست و کونش رو سمت من کرد و کیرم رو با دستش گرفت. رو کرد به پریسا و گفت بفرما خااااااانوووم. دیدی چه خایه های درشتی داره… حیف این خایه ها که باید کشیده بشن…. میخای شروع کنی؟؟؟ پریسا هم گفت معلومه…. و ناگهان یک لگد جانانه حواله خایه های من کرد. میخاستم داد بزنم ولی شورت توی دهنم بود و لال شده بودم. دنیا داشت دو سرم می چرخید. از شدت درد کیرم شل شد…
هانیه خایه هامو گرفت تو دستش و در حالیکه فشارشون می داد با یک لحن کنایه آمیز گفت: “امشب شب آخره. دیگه اینا رو فردا نمی بینی” بعدش هر و هر خندیدند.

پریسا همونجور که خایه هامو تو دستش داشت یک قاشق از تو سوتینش درآورد و با پشت قاشق شروع کرد به زدن خایه های من. با هر ضربه انگار برق سه فاز بهم وصل می شد. تا حالا به درد قاشق فکر نکرده بود. چشمام داد از حدقه می زد بیرون که بهو هانیه گفت حالا نوبت منه….

هانیه محکم خایه هامو با دستش گرفت و شروع کرد به فشار داده خایه راستم. داشتم از درد می مردم. دو تا سه دقیقه خایه راستمو با تمام زورش فشار داد. پاهام از درد بی حس بودن و قلبم تند و تند می زد تا اینکه رضایت داد ول کنه
ولی….. بعدش رفت سراغ خایه چپم…………………. همون ماجرا رو تکرار کرد… خایه چپم یه خورده از خایه راستم بزرگتره واسه همین دردش وحشتناک بود. دلم می خواست داد بزنم ولی نمی شد. چشمام داشت از کاسه در میومد، مثه تخمام.
چند دقیقه بعد هانیه از خیر فشار دادن گذشت و خایه هامو ول کرد.
توی تمام دورانی که در آروزی این روز بودم هرگز این مقدار درد رو پیش بینی نکرده بودم. درد از خایه ها شروع میشد و تا بالای شکمم ادامه داشت. نفسم کشیدن برام سخت شده بود و خایه هام شل شده بودند اینگار خایه ندارم.
پریسا رو کرد به هانیه و گفت: نظرت با آهنگری چیه؟ هانیه گفت: با اینکه نمیدونم منظورت چیه ولی موافقم…. پریسا از توی خرت و پرت هایی که تو اتاق بود یک جعبه چوبی گیر آورد و اومد بین پاهام و زیر تخمام، روی زمین گذاشت طوری که تخمام روی جعبه بودند. اونوقت از بین وسایل اتاق یه لوله آب پلاستیکی گیر آورد(از این لوله های آک) و به هانیه گفت: ببین عزیزم، فرض کن این لوله پتکه و خایه های علی آهن… حالا بیا آهنو بکوب تا خوب له شه…………
با اینکه ایده خلاقانه ای نبود ولی با تموم شدن جمله پریسا، از شدت وحشت دست و پام شروع کردن به لرزیدن… خیلی میترسیدم…. می ترسیدم اخته شم…. می ترسیدم دیگه خایه هامو نبینم
دیدم پریسا داره لوله رو به کف دستش می کوبه و با یه نگاه مرموزانه داره منه شاش بند شده رو بیشتر می ترسونه… گفت: آماده ای هانیه؟؟؟ هانیه هم گفت: بـــــــــــــــــله و در همون لحظه بود که دست پریسا بالا رفت و لوله رو با تمام قدرت روی تخم من کوبید…. کیر قرمز شد…. دیگه خایمو حس نمی کردم. قسمت زیر خایه هام می سوخت و درد نفسم رو بند آورده بود که ضربه بعدی از راه رسید…… دیگه به گریه افتادم. زار میزدم که تمومش کنن ولی با زار زدن من اون بیشتر میزد……
طوری شده بود که پریسا بی وقفه مثه استیک خایه هامو ساطوری می کرد. اتاق به نظرم تاریک میومد و دیگه صداها رو واضح نمیشنیدم. فکر می کردم دارم میمیرم……………
یهو از خواب بیدار شدم دیدم توی همون انباری هستم و پریسا و هانیه دارن سیگار می کشن. صدام به سختی در می اومد…
من- سلام

هانیه- سلام چی؟؟؟؟
من- سلام خانوم
هانیه- آهاااااااااااا حالا شد
پریسا- دو ساعت بیهوش بودی کونی
من- ببخشید خانوم
هانیه- خایه های خوبی داری. جون میده واسه این کار
من- اختیار دارید
هانیه- خواجه ات می کنم
من- چشم خانوم
هانیه- شماره ات رو بده هر وقت تونستم بیام واسه ورزش دادن
پریسا- ههههههههههههه
من- حتما… یادداشت کنید…..

نوشته: بیضه دار

shahvani.com

From → Uncategorized

Leave a Comment

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: