Skip to content

آرش و خواهرش

شب شد و دیدم کیانا صدام میکنه ، صدا از حمام اتاقش بود که داشت تو کل ساختمون می پیچید ، زود رفتم پیشش و گفتم چی شده؟ گفت مگه قرار امروزمون یادت نیست؟ زود بیا تو که کار داریم ، احتمال هر کاری رو میدادم غیر از سکس ، میدونستم کیانا دختری نیست که بخواد با من سکس کنه ، پس چه کار دیگه ای قرار بود امشب بشه؟

حالا گوش کن ، میخوایم بازیمون رو ادامه بدیم ، ناراحت نمیشی که دستات رو ببندم؟ گفتم اگه تو اینجوری دوست داری عیبی نداره ، اونم دوباره دستم رو بست و گرشم همچین محکم کرد که فکر نمیکردم خودشم بعدا بتونه بازش کنه ، گفت شاید بازیش یخورده درد داشته باشه ولی مطمئنم جفتمون لذت میبریم ازش ، منم همینجور کنجکاو بودم که الان چی میشه ، خودشم یخورده دستپاچه بود و نمیدونست دقیقا میخواد چی کار کنه ، انگار دفعه اولی بود که تو این وضعیت قرر گرفته بود و نمیدونست از کجا شروع کنه ولی قیافش نشون میداد داره مثل چند دقیقه قبل خشن میشه ، گفت توی این بازی تو باید به من بگی خانوم نه چیز دیگه ای حالا برو بشین توی وان ، آب وان ولرم بود ولی یه لحظه سرمای عجیبی رو احساس کردم ، کیانا آب سرد رو باز کرده بود ، گفتم سرد شد ، دوباره زد تو گوشم و گفت فقط وقتی اجازه صحبت کردن داری که من اجازه بدم ، میدونستم یه بازیه و کیانا واقعا نمیخواد منو اذیت کنه و فقط قراره ما از این بازی لذت ببریم برای همین چیزی نگفتم ولی سرمای آب دیگه غیر قابل تحمل میشد ، گفت سردته؟ گفتم بله ، رفت از توی اون خرت و پرت های کنار میز یه چیز قرمز آورد ، اه سس قرمز بود ، کیانا میدونست من از سس قرمز حالم به هم میخوره ، اومد جلوم ایستاد و یخورده از سس رو سر هر 5 تا انگشتش زد ، گفت اگه هر کدم از انگشتای منو بمکی منم یخورده آب گرم اضافه میکنم ، نمیدونم چرا ولی انگار داشت از این بازی خوشم میومد ، کیرم بیخودی راست شده بود ، گفتم عمرا نمیخورم ، آب سرد بیشتر باز شد ، داشتم یخ میبستم ، گفتم باشه میخورم ، یکی از انگشتاش رو آورد جلو تا اومدم بکنم تو دهنم دستش رو یخورده کشید عقبتر ، دوباره سرم رو بردم جلوتر ولی اون باز دستش رو میکشید عقبتر ، داد زد بیعرضه بخورش دیگه ، گفتم نمیتونم بیشتر از این سرمو بیارم جلو ، گفت تو برده بی عرضه ای هستی تنبیه لازم داری و دوباره آب سرد ، گفتم گه خوردم ، میخورمش ، انگار از این کلمه من خوشش اومده بود شیر آب رو بست و گفت چی خوردی؟ گفتم گه خوردم ، گفت گه کیو خوردی؟ گفتم گه شما ، گفت آفرین داری برده خوبی میشی ،

بعد چند دقیقه خودش رو کشید عقب و از وان اومد بیرون و ادامه طنابی که به دستام بسته شده بود رو گرفت و منو از به زور از وان کشید بیرون طوری که نتونستم خودم رو کنترل کنم و پرت شدم کف حمام ، گفت روی 2 تا پات بشین و به طرف جلو خم شو ، منم انجام دادم ، رفت پشتم و گفت اون موقع که خونه احسان بودی اونم توی تو کرد؟ گفتم آره ، گفت خوشت اومد؟ گفتم اولش درد داشت ولی بعدش خوشم اومد ، همینطور که داشتم حرف احساس کردم یه چیز سردی به سوراخ کونم خورد بعد دیدم کیانا یه شیشه گذاشت کنارم ، توش وازلین بود ، داشت با وازلین سواخمو چرب میکرد تازه فهمیدم منظورش از اون حرفش که گفت کارایی میتونیم بکنیم که هر جایی نمیشه انجامش داد چیه ، کیانا ار فتیش سکس خوشش میومد ، تو این فکرا بودم که بهو گفت بازم دوست داری تجربش کنی؟ گفتم چیو که درد عجیبی تمام وجودم رو گرفت ، یه چیزی رفته بود توی کونم ، داشتم از درد میمردم ، همون چوبی بود که اون گوشه گذاشته بود ، دستام بسته بود نمیتونستم کاری بکنم ، کیانا هم داد میزد خوشت میاد؟ دوست داری اینو؟ انقدر درد داشت که نمیتونستم حتی حرف بزنم ، چوبش تمومی هم نداشت ، باز داشت هولش میداد تو ، دادم رفت هوا ، گفتم تروخدا کیانا آرومتر ، ولی گوش نمیداد

*************************************

گوشش اصلا بدهکار نبود و داشت از کارش لذت میبرد ، احساس میکردم الانه که نفسم بند بیاد ، سخت میتونستم نفس بکشم ، از اون داد زدن های کیانا چیزی جز یه صدای گنگ نمی شنیدم ، دنیا همینطور دور سرم میچرخید که یه لحظه همه چی سر جاشون ایستادن ، نفسم بالا اومد ، مثل وقتی که از زیر آب بیرون میای و میتونی یه نفس عمیق بکشی ، همه چیز دوباره روشن شد و میشد صدای شر شر آب رو شنید ، نگاهم به سمت چپم افتاد ، چوبی که تا 1 دقیقه پیش منو تا دم مرگ و کیانا رو تا اوج لذت برده بود کنار همون شیشه وازلین افتاده بود ، کیانا درش آورده بود. برگشتم پشتم ببینم کیانا کجاست، دیدم روی لبه وان که به طرف بیرونه نشسته و پاش رو انداخته روی پاش و داره ناخوناش رو آروم تمیز میکنه ، سرش رو به آرومی بالا آورد و گفت خوشت اومد؟ ، نمیخواستم باز یه چک دیگه بخورم واسه همین گفتم آره عالی بود ، البته خودمم زیاد بدم نیومده بود ، اگر دردش کمتر بود شاید لذت هم میبردم. دیدم دوباره سرش رو انداخت پایین و باز ناخنش رو تمیز میکنه ، گفتم چرا داری با ناخنت بازی میکنی؟ با لحن شیطنت آمیزی گفت دوست ندارم سوراخ برادر کوچولوم میکروبی بشه ، میخوام کارم بهداشتی باشه ، تازه دوزاریم افتاد قراره چی بشه ، با همون آرامشش که انگار از ارضا شدن روحیش و به هدف رسیدنش ناشی میشد از جاش بلند شد و اومد طرفم ، من هنوز به همون حالت سجده افتاده بودم ، نمیتونستم تکون بخورم ، تمام عضلات بدنم درد میکردند. کیانا اومد پشتم و روی زانوهاش نشست ،

گفتم چیکار میخوای بکنی؟ جواب نداد ولی از روی صدای باز شدن در شیشه وازلین میشد تشخیص داد چه خبره ، دوباره همون سرما رو روی سوراخم حس کردم ، کیانا گفت میخوام یه خورده به سوراخ داداشم استراحت بدم ، امروز تمرین سختی داشته ، همزمان با گوش دادن به صحبتاش چرخیدن انگشتش دور سوراخ کونم و بعد هم وارد شدن یکی از انگشتاش به کونم رو حس میکردم ، این بار اصلا دردی نداشت ، حتی میشد گفت لذت هم داره ، کیانا داشت لذتی رو که چند دقیقه پیش با خالی کردن روح وحشیش رو من به دست آورده بود از طریق انگشتش به من انتقال میداد ، گفت میدونم خوشت میاد ، دوست داری بیشترش کنم؟ منم سرم رو به علامت تایید تکون دادم و دومین انگشتش رو در درونم احساس کردم ، انگشتاش رو عقب جلو میکرد و گاهی توی کونم میچرخوند ، نوبت انگشت سوم بود ولی احساس کردم آرامش چند لحظه پیش داره کمرنگتر میشه ، دستش تندتر حرکت میکرد ، گفتم کیانا آرومتر ، درد میگیره ، گفت بالاخره خوشت میاد یا درد داره؟ گفتم اگه آرومتر بشه ممنونت میشم ، سرعت دستش کمتر شد و بر عکس لذتش بیشتر ، کیرم دوباره راست شده بود ، تا حالا انقدر حشری نشده بودم ،حیف دستام بسته بود و نمی تونستم همزمان با عقب جلو کردنای کیانا کیرمو بمالم ، آه و اوهم رفت هوا ، بیشتر کیانا ، بیشتر بکن توش ، عالیه ، بیشتر ، همه دستت رو بکن توش ، حرف زدن های من کیانا رو هم حشری تر کرده بود. گفت دردش کمتر شده؟ گفتم آره اینطوری خیلی بهتره ، گفت حیف شد چون قرار نیست بازیه ما اینجوری باشه و یهو با اون یکی دستش از پشت تخمام که مثل آونگ آویزون بودن رو گرفت و شروع کرد به فشار دادنشون ، باز دادم رفت هوا ، کیانا گفت قرار نیست تو لذت ببری ، دردش باید بیشتر از لذتش برات باشه و باز تخمام رو که مثل خمیر بازی توی دستش ورز میداد محکمتر فشار داد و گفت اگه داد بزنی بیشتر فشار میدم ، دیگه دادم نمیتونستم بزنم ، غیر از درد تخمام کونم هم باز درد گرفت ، کیانا تمام مشتش رو کرده بود توی کونم به زور میخواست مچش رو هم بکنه اون تو ، باز درد شروع شد ، کیانا تخمام رو محکمتر فشار میداد بعد از چند لحظه تخمام رو ول کرد ، خوشحال شدم ولی یه درد بدتری اضافه شد ، کیانا داشت با مشت به تخمام میکوبید و اون ها هم مثل آونگ آویزون اینطرف اونطرف میرفتند ، گفتم ترو خدا بسه ، تخمام دارن میترکن ، مشت زدنش رو قطع کرد ولی اون یکی دستش هنوز توی کونم داشت عقب جلو میشد ، گفت دو تا راه داری ، یکی اینکه من به این کارم ادامه بدم و یکی اینکه ، صحبتش رو قطع کرد ، گفتم خوب اون یکی چیه؟ با یه خنده ی شیطنت وار گفت من دستشویی دارم ، گفتم یعنی چی؟ گفت یعنی میخوام جیش کنم ، منظورش رو نفهمیدم ، خودش ادامه داد یا این کار ادامه پیدا میکنه یا جیش منو میخوری ، از تعجب نمیتونستم حرف بزنم ، گفت انگار تو اولی رو انتخاب کردی و دوباره تخمام رو مثل خمیر بازی گرفت تو دستش و فشار داد ،

لخت شدم و رفتم توی حمام ، اینجا همیشه برام حداقل تو این 2 ماه یه جور بوده ، یه طرف یه پسر بدبخت جلقی می ایستاد و اونطرف هم یه خانوم خوشگل که از روی ترحم به این پسر بدبخت اجازه میداد خودش رو جلوی پاهای این خانم بندازه و از روی بی عرضگی اینجا عقده هاش رو خالی کنه ، اولش همچین حسی نداشتم ولی نمیدونم چرا یواش یواش از این کارای خواهرم داشت بدم میومد.
کیانا با روی باز منو بقل کرد و همونطور که لبخند میزد گفت امروز می خوایم یه بازی باحال بکنیم که هم تنوع بشه و هم بعضی کارایی که هر جایی نمیتونیم انجام بدیم اینجا جلوی هم انجام بدیم ، قسمت اول حرفش رو فهمیدم ولی دومیش رو نگرفتم یعنی چی ، گفتم آبجی جون چه بازی ای؟ گفت بازیش یه چیزی شبیه معلم بازیه.

باید این دودول کوچولت بیدار بشه ، رفتم جلوش و یهو کیرم رو با دستش گرفت و شروع کرد به مالیدن ، قبلا چند بار به کیرم دست زده بود ولی این اولین بار بود که داشت میمالیدش برای همین زود کیرم بلند شد ، کیانا گفت خوب شد حالا ، داره مثل قبلا میشه ، بعد رفت اون طناب آبی رو آورد و گفت دستات رو بیار جلو ، اولین چیزی که به ذهنم رسید فیلم های فتیشی بود که دیده بودم ، یعنی کیانا هم سادیسم داره یا فقط واسه تفریح و خنده داره این کارا رو میکنه؟
گفتم میخوای دستام رو ببندی؟ گفت آره زود باش ، گفتم حالا نمیشه با دست باز بازی کنیم؟ یهو زد تو گوشم و گفت مگه نگفتم من فقط صحبت میکنم و تو هم گوش میدی؟ چکش درد داشت ولی محکم نزد ، با تعجب نگاهش کردم ، گفت بهت میگم زود باش ، دستم رو بردم جلو ، تازه فهمدیم منظورش از کارایی که هر جا نمی تونیم انجام بدیم چیه ، کیانا همیشه دوست داشته مستر باشه و یه اسلیو زیر دستش باشه ولی تا حالا موققعیتش واسش پیش نیومده بوده و داره کارش رو روی من پیاده میکنه ،
دستم رو محکم با طنابش بست ولی گرش رو سفت نکرد ، یجورایی انگار مردد بود ، داشت به دستم و طناب آبی نگاه میکرد ، یهو سرش رو آورد بالا و تو چشام نگاه کرد ، دو تا دستاش رو گذاشت دو طرف صورتم و سرش رو آورد جلو و گفت آرش جون خودت میدونی که چقدر دوست دارم ، من و تو توی این دنیا غیر از همدیگه کسی رو نداریم ، من همیشه میخوام داداش کوچولوم احساس کمبودی نداشته باشه ، شاید ما نباید این ماجرا رو تا اینجا ها میکشوندیم و مطمئنم کار درستی هم نکردیم ولی من فقط به خاطر اینکه دوستت دارم میخوام کمک کنم ، ما هنوز خواهر و برادریم و دوست دارم بیرون از این حمام همون رابطه خواهر برادریمون حفظ بشه ، تو هم داری بزرگ میشی ،خودت باید روی پاهای خودت وایستی ، منظورم فقط سکس نیست ، کلا احساس میکنم به من خیلی متکی شدی.

اولش خواستم مقاومت کنم ولی دردش امونم رو بریده بود ، داد زدم قبوله ، هر چی تو بگی ، یه خنده ای کرد و گفت آفرین داداش کوچولوی عاقل خودم.
منو برگردوند روی زمین ، طاق باز ، چشمام به سقف حمام افتاد و داشتم به بخاری که دور لامپ حمام رو گرفته بود نگاه میکرد که سایه کیانا رو بالای سرم دیدم ، نور چراق مستقیم به چشمم میخورد و نمیتونستم صورت کیانا رو خوب ببینم ، شاید داشت لبخند میزد ، یهو پاش رو گذاشت روی کیرم که سیخ شده بود و گفت انگار این دودولت هنوز یاد نگرفته که باید جنبه داشته باشه و جلوی خانوما بیخودی بلند نشه و شروع کرد با پاش فشار دادن کیرم به شکمم و زیر پاش مالشش میداد ، گفت حالا بدن حساب این کوچولو رو هم میرسم ولی اول باید برم دستشوییه مخصوصم ، جلوتر اومد و پاهاش رو دو طرف بدنم گذاشت و کسش رو دقیقا آورد جلوی صورتم ، دیگه روشنایی لامپ رو نمی دیدم و فقط کس کیانا جلوی چشام بود ، گفت حواست باشه اگه دهنت رو ببندی با همین چوب انقدر به بیضه هات میزنم که جفتشون همینجا بترکن ، انقدر حشری بود که میتونست هر کاری ازش بر بیاد واسه همین از ترسم گفتم چشم ، کسش رو جلوتر آورد و تنظیمش کرد و شروع کرد بالاش رو با دستش مالیدن ، همینطور داشتم به کسش نگاه میکردم که دیدم اولش چند قطره آب چکید و به دنبالش سیلی از شاش بود که روی صورتم و دهنم میریخت ، زود چشمام رو بستم ، خواستم دهنم رو هم ببندم ولی ترسم این اجازه رو بهم نداد ، کیانا داد زد دهنت رو بیشتر باز کن ، منم اطلاعت کردم و اونم هی خودش رو عقب جلو میکرد تا شاشش دقیقا بریزه توی دهنم ، با تف شاشش رو پس میزدم ولی انقدر زیاد بود که نمیشد کاری کرد ، سرعت شاشش کمتر شد ولی چون چشمم بسته بود نمیدونستم داره تموم میشه یا نه اما صورتم دیگه خیس نشد و الان سینه و شکمم بود که داشت حرارت شاش رو احساس میکرد ، پایین تر رفته بود، داشت روی تمام بدنم میشاشید تا اینکه بالاخره تموم شد ، یه آهی کشید و گفت چطور بود؟ گفتم عالی ، مگه میتونستم غیر از اینم چیزی بگم؟ گفت حالا خودت رو یه خورده عقب بکش و تکیه بده به دیوار پشتیت منم با هزار دردسر و دست و پا زدن خودم رو عقب کشیدم و به صورت نصفه خودم رو تکیه دادم به دیوار پشتم ،بوی شاش همه جا میومد ، دیدم باز اومد بالای سرم ، گفتم بازم جیش داری؟ گفت نه ولی من همیشه عادت دارم بعد از دستشویی کردن خودم رو تمیز کنم ، تو که دستشویی اختصاصی من هستی پس میتونی برام این کار رو بکنی و کسش رو آورد طرف دهنم و گفت خوب بلیسش تا تمیز بشه ، منم چون بدم میومد یخورده لبم رو مالیدم به کسش و صورتم رو اینور اونور کردم که یهو محکم زد تو گوشم و گفت اینجوری نه ، همش رو باید بلیسی ، شروع کردم به لیسیدن کسش ، همینجور که کسش رو لیس مزدم با دستش سرم رو بالا تر کشید و گفت این بالاش رو بیشتر لیس بزن

یه تیکه ی کوچیک بالای کسش بود که با دستش اونو گرفت و گفت اینو بیشتر بخور ، خوردن من ادامه داشت که دیدم با دستاش سر منو بیشتر فشار میداد به کسش و هی داد میزد بخورش ، بیشتر ، آفرین ، بخور ، منم داشتم میخوردم که احساس کردم داره بدنش میلرزه و سر منم بیشتر فشار میده ، خودمم حسابی حشری شده بودم ، هنوز کیرم راست بود در حسرت اینکه بتونم یخورده بمالمش.
آه و اوه کیانا همزمان با لرزیدنش بالا رفت ، لرزشش قطع شد ولی هنوز سرمو محکم به کسش فشار میداد و بی حرکت مونده بود ، بعد از چند لحظه منو از خودش جدا کرد و چند قدم عقب رفت ، همینطور که میرفت عقب باز نور لامپ سقف معلوم میشد ، ولی من میتونستم قیافش رو ببینم ، تو قیافش یه چیزی بود ، یه چیزی که میگفت هم از لحاظ جسمی و هم از لحاظ روحی خالی شده ، بایدم اینطور میشد ، چیزی که اینهمه سال توی سینش حفظش کرده بود و نتونسته بود هیچ جایی خالیش کنه رو تونسته بود امشب با آرامش و راحتی و بدون ترس از عواقبش خالی کنه ، بالاخره من داداشش بودم و اینکارش با من عواقب بدی براش نداشت.

 

انتخابی از متن آرش

http://www.shahvani.com

Image

Right in the balls!

Right in the balls!

زن دایی

اولین باری که یه زن به تخمم لگد محکمی زد 14 سال بیشتر نداشتم قضیه برمی گرده به آخرای تابستون تازه داشتم به سن تکلیف میرسیدم 1ماه بود که داییم وهمسرش که 9سال بود بچه دارنمی شدن ازشهرستان به طبقه ی بالای خونه ی ما اساس کشی کرده بودن به امید اینکه دوا درمون کنن وصاحب بچه بشن زن داییم 30سالش بود وتو یه باشگاه کاراته بانوان به عنوان مربی شروع به کار کرده بود دای من 3سال از زن داییم کوچکتره وقدش هم 20 سانتی کمتره کلا در مقابل زن داییم تسلیم تسلیمه یعنی اصلا بنیه نداره ولی زن داییم خیلی قوی بنیه است بارها شده باهم دعوا کردن وآخرش هم داییم تسلیم شده وکتکه رو خورده یه بار یادمه بعد ازظهر بود سروصداشون بیچاره مون کرده وسروصداشون از طبقه ی بالا می اومد داییم یه فحش خیلی بلند داد و زن داییم گفت الان آدمت می کنم من ومادرم اومدیم بریم بالا کمک که وقتی رسیدیم دم پله یهو داییم داد زد جیغ کشید واز پله ها افتاد تا پایین افتاد جلوی مادرم لباس تنش نبود فقط شورت پاش بود تخماش و کمرش رو گرفته بود مادرم که فهمید قضیه از چه قراره منو کرد تو هال خونه و در رو بست تا نبینم خودش هم رفت برای داییم جوشونده درست کرد داییم داشت از درد می مرد زن داییم بعد 10دقیقه اومد پایین و داییم جلوی مادرم اززن داییم معذرت خواهی کرد مادرم هم چیزی نگفت یه پتو انداخت روی داییم و خود زن داییم بهش جوشونده رو داد تابخوره مادرم اومد پایین تو خونمون بعد 2ساعت زن داییم زنگ زد پایین و به مادرم گفت حال داییم خوبه و خوابیده بدبخت داییم یکی نیست به داییم بگه آخه تو که می دونی زنت کاراته بازه چرا گوه زیادی می خوری از این جور قضیه ها کم نداشتیم .زن داییم مربی کاراته بود وپزشکی عمومی از دانشگاه دولتی داشت در مقابل دایی من اصلا دیپلم هم نداشت خودم هم نمی دونم چطور زن داییم شد یا اصلا چطور بهش دادن فقط می دونم که مشکل بچه دار نشدنشون از داییم بود داییم تو شهرتبریز مکانیکی داشت حالا هم که اومده بود تهرون یه مغازه با پول زن داییم اجاره کرده بود و ماشین تعمیر می کرد اخه عرضه ی تعمیر ماشین هم نداشت بگذریم مدتی از سال تحصیل گذشته بود مامان من صبحا می رفت اداره ی بیمه سرکار و بعد از ظهر ها بهتره بگم شب می رسید خونه تو این مدت مسئولیت نگهداری خونه و من به عهده زن داییم بود اخه برخلاف دایی شلخته ام خیلی زرنگ بود یه روز ظهر که ساعت یک و نیم بود اومدم خونه در رو باز کردم رفتم تو از تو اتاق سروصدا می اومد زن داییم داشت با حریف تمرینی اش که دوستش بود کار می کرد و به او کاراته یاد می داد قبلا هم این دختر خونه ی ما می اومد منتها طبقه ی بالا تمرین می کردند این بار اومده بودند طبقه ی پایین دختره ابادانی بود و دانشجوی دانشگاه ازاد.پشت در وایسادم و بدون اینکه متوجه بشن داشتم به حرفاشون گوش می کردم خیلی سروصدا می کردن معلوم بود داره سخت تمرینش می ده داشت درباره ی دفاع وحمله وضربه و اینجور چیزا براش صحبت میکرد رفته بودم تو فکر اینجور چیزا که ناگهان در خیلی سریع باز شد و یه لگد محکم به تخمم خورد با سر اومدم زمین تمام کمرم درد گرفته بود از درد زدم زیرگریه چنان ضربه ی محکمی به تخمم خورده بود که دیگه هیچ چیزی نمی فهمیدم فقط داد میزدم تخمام رو گرفته بودم و گریه می کردم که زن داییم سریع بلندم کرد منو فورا برد تو اتاق و شلوارم رو در اورد به شاگردش گفت اب قند درست کنه و بیاره شرتم رو در اورد انگشت شصتم رو تو دهنم گذاشت و گفت دهنت رو ببند و زور بزن اصلا نمی فهمیدم چی میگه داشت بیضه هام رو می مالید فقط گریه می کردم و مامانم رو صدا میزدم دست اخر دید فایده نداره منو برد تو حموم گذاشتم کف حموم و تشت رو پر از اب سرد کردکامل لختم کرده بود و زیر کتفم رو گرفت بلندم کرد و نشوندم تو تشت و بیضه هام رو مالش می داد اب قند بهم داد بعد 1ساعت که یه کم تحمل درد برام آسون تر شده بود بهش معترض شدم که چرا به تخمم لگد زدی گفت از پشت شیشه در خیال کردم دزدی اخه یه کم هم خم شده بودی حالا ببخشید ازم پرسید می تونی راه بری گفتم نه هنوز کمر و بیضه هام درد میکنه گفت که من ضربه ی آرومی زدم سرش صدا سر دادم و گفتم بی شرف به تخمم ضربه زدی دارم از درد می میرم عصبانی شد که چرا بهش فحش دادم بهش گفتم خوبه یکی سینه های خودت رو زن دایی بگیره فشار بده بپیجونه باورتون نمی شه وقتی داشتم این حرف رو بهش میزدم تمام تنم داشت می لرزید با دو دستم بیضه هام رو گرفته بودم که نگیره اونا رو بکنه سرم رو گرفته بودم پایین آخه می دونید زن داییم یه زن خیلی مغروره (خیلی غرور زنانه داره) وقتی 20سالش بوده سه تا پسر توکوچه ی بن بست او ورفیقش رو گیر انداخته بودن که اذیتشون کنن پسرا از موتور میان پایین میرن طرفشون خوب که نزدیک می شن زن داییم یه لگد به تخم یکیشون می زنه بیچاره پسره بیهوش میشه اون یکی پسره همین که می فهمه قضیه از چه قراره تا میاد فرار کنه زن داییم می افته دنبالش و ازپشت هل اش می ده پسره ی بدبخت هم می خوره به دیوار ونقش بر زمین میشه زن داییم پسره رو بلند می کنه ومحکم ازپشت می گیردش و به دوستش می گه یه لگد محکم به بیضه ی پسره بزنه دختره هم میاد با تمام توانش سه تا از محکم ترین ضربه هایی که می تونه به تخم پسره می زنه ضربه همانا و جیغ وداد پسره همانا بعد پسره رو جلوی مردمی که جمع شده بودند واز تعجب دهنشون وا مونده بود پرت می کنه تو جوی آب بعد زن داییم به دختره می گه حا لا که یاد گرفتی خودت برو وکار نفر سوم رو بساز پسر بدبخت که کنار دیوار خشکش زده بوده وداشته می لرزیده و زبونش به تته پته افتاده بوده جلوی دختره زانو می زنه وبه النماس می افته دختره هم یه کم بهش تخفیف می ده و در حالی که پسره زانو زده بوده وسرش التماس کنان پایین بوده دختره به پشتش می ره و اونم زانو می زنه و تخم پسره رواز رو شلوار محکم با دستش فشار می ده و می کشه بیچاره پسره همینجور جلوی ملت گوشه ی دیوار می خزیده و دختره هم همینجور تخمش رو فشار می داده بعد یه ربع که می بینه پسره تمام صورتش سرخ شده و زبونش بند رفته و اشک تو چشماش جمع شده دلش می سوزه و تخم پسره رو ول میکنه پسر مردم تمام شلوارش پر از شاش شده بوده چند سال بعد از زبون مادرم فهمیدم که پسر سومیه بچه ی آخر همسایه ی زن داییم وخانواده اش بوده و زن داییم می دونسته و به دختره هیچی نگفته دختره هم کار خودش رو کرده آخه زن داییم می خواسته تکنیک رو به دختره یاد بده و نگذاشته پسر مردم فرار کنه و خیلی براش مهم بوده که دختره نحوه ی از خود دفاع کردن رو خیلی خوب یاد بگیره حتی اگر خایه ی بچه مردم کنده بشه یا بمیره یابچه دارنشه اصلا هم براش مهم نبوده که پسره کیه!!!!

خونواده ی پسره بعد چند روز بعد از این اتفاق که عابروش تو محل رفته بوده از اون کوچه رفتن.بگذریم زن داییم هیچی نگفت منو کشون کشون برد روی تختخواب خوابوند خودشم بالای سرم نشسته بود ساعت شده بود سه ونیم بعدازظهر تمام لباس کاراته اش که تنش بود خیس آب شده و چسبیده بود به بدنش نوک سینه هاش قشنگ پیدا بود. خیلی ترسیده بود که من طوریم شده باشه آخه میدونید من زن داییم رو خیلی دوست داشتم و اونم این رو می دونست قبلا که بچه تر بودم و اوایل ازدواجش با داییم بود وقتی می رفتیم شهرستان خونه شون با ذوق وشوق می شستم و تمرین کردنش رو تو اتاقش نگاه می کردم و اونم لذت می برد که من دارم تشویقش میکنم آخه خیلی قشنگ کار میکرد اون از بچگی کلاس کاراته رفته بود ولی از وقتی به تخمم ضربه زد دیگه نسبت بهش نفرت پیدا کردم با نفرت به چشماش نگاه می کردم و با حسرت به سینه هاش کم کم بلند شد و رفت منم خوابم برد تا سه چهار روزی تخمم درد می کرد خیلی آروم آروم راه می رفتم تا خوب شد.
ولی هر وقت یادم می اومد دیوونه میشدم میخواست بزنم بکشمش ولی واقعا نمی تونستم من که تا اون روز اصلا زن ها رو آدم حساب نمی کردم تازه فهمیدم که ما مردها خیلی ضعیف تر از زن ها هستیم واقعا مقابل زن ها در این جور مواقع هیچ کاری نمیشه بکنی جز اینکه تسلیم بشی و خودت رو بدی دست اونها .هفته ی بعد این اتفاق روزجمعه که تازه چند روزی بود خوب شده بودم خاله ام با دختراش اومده بودن خو نه ی ما مامان و خاله ام رفته بودن طبقه ی پایین ظهر بود من اومدم طبقه ی بالا تا چند تا سوال ریاضی رو زن داییم واسم حل کنه با هر دو تا دختر خالم داشتن توی اتاق درباره ی این که هفته ی قبل چه بلایی سر من آورده حرف می زدن دختر خاله هام هم می خندیدن خلاصه حسابی ضایع شده بودم عصبی شدم در رو باز کردم رفتم تو اتاق با حالت عصبانیت جلوی دختر خاله هام که یه جور خاصی بهم نگاه می کردن دفترم رو پرت کردم روی زمین دختر خاله ام نسرین بهم گفت حمید پسرم چطوری ؟ اون یکی گفت نگو پسر مگه نمی دونی حمید بتازگی زن شده ! زن دایی یا سمن هم خندید و گفت شایدم خواجه! منم عصبی شدم تا حدی که خیلی دلم می خواست از روی تاپی که تن دختر خاله هام بود سینه هاشون رو گاز بگیرم با همین حالت عصبانیت و با صدای بلند به زن دایی یاسمن گفتم به خاطر همین کارهاته که بچه دار نمی شی!!! انصافا حرف بدی بود خیلی بهش برخورد چشمتون روز بد نبینه بلند شد صبح خیلی سخت با دختر خاله هام تمرین کرده بود هر دو دست منو گرفت پرتم کرد روی تختخواب در اتاق رو قفل کرد اینقدر محکم پرتم کرد که تمام تنم درد گرفت نمی دونستم اینقدر زور داره دختر خاله هام بهش گفتن ولش کن این هیچ چیز نمی فهمه گفت حالا آدمش می کنم که بفهمه نمی دونستم می خواد چیکار کنه فورا اومد رو تختخواب افتاد روم خیلی زور داشت نمی تونستم ازدستش فرار کنم زیرشلواریم روکشید پایین گفت حالا کاری می کنم که تو هم دیگه بچه دار نشی با دستش تخمام رو گرفته بود هرچی دختر خاله هام سعی کردن منو نجات بدن نتونستن از درد داشتم گریه می کردم اونم می گفت تا تو باشی دیگه از این غلطا نکنی دختر خاله هام که دیگه نمی دونستن چیکار کنن ولش کردن و رفتن گوشه ی اتاق وایسادن به تماشا اونم منو لخت لخت کرد بعد ولم کرد تا از دستش در رفتم ولی در اتاق قفل بود هرچی سر صدا کردم فایده نداشت بهم گفت مامانت با خاله ات رفتن به خرید کسی نیست امروز تخماتو میکنم تو اتاق دنبالم می کرد منم فرار می کرد بالا خره خسته شدم پر از عر ق شده بودم نفس نفس می زدم رفتم گوشه ی اتاق نشستم اومد بالای سرم التماسش کردم فایده ای نداشت گفت بلند شو بلند نشدم به دست وپاش افتادم باورتون نمیشه به گوه خوردن افتاده بودم اونم جلوی یه زن بهم گفت بلند شو برو سه گوشه اتاق وایسا پشتت روبکن به من تا بیام آدمت کنم لباس هاشو در آورد لخت لخت شد معلوم بود خیلی باوزنه کار کرده قدش یک متر و نود سانتی متر بود تمام بدنش ماهیچه بود عضله ی پا ها ودستش خیلی قوی بودن شکمش همش ماهیچه بود ماهیچه های شکمش خیلی قوی بود پشتم رو بهش کردم وسه گوشه ی اتاق وایسادم از پشت چسبید بهم هیکلش دوتا هیکل من بود اونم همش ماهیچه های قوی بود بهم گفت به تخمات لگد میزنم امروز مثل سگ تحقیرت می کنم منم چاره ای نداشتم گفت اگر وقتی تخمت رو فشار می دم بخوری زمین تکه پارت میکنم تخمات رو میکنم پس بهتر خفه شی و تحمل کنی من دوست دارم ولی وقتی به تخمات میزنم باید مثل یه مرد سر پا وایسی اول تخمم رو فشار داد دختر خاله هام هم نگاه میکردن اونها هم دیگه این کار رو دوست داشتن خفه شدم ولی داشتم از شدت درد می مردم چاره ای نداشتم بعدهمینجوری که به تخمام ضربه میزد با فحش دادن منو تحقیر می کرد بعد چفدر لگد خوردن بالاخره استفراغ کرد م و منو پرت کرد روی زمین دیگه با حرفش با کارش با زورش کاری کرده بود که همیشه ازش می ترسیدم بعد از اینکه منو پرت کرد روی زمین تا تونست کتکم زد بعد برای اولین بار اون روز آبم رو آورد اینقدر بادستش کیرم رو مالید که تو اتاق آبم رو آورد دیگه نمی دونستم چکارکنم نه زورش رو داشتم واقعیتش نه می خواستم ولی تمام کمرم درد می کرد آب کیرم رو کرد توی لیوان بعد یه خوردش رو خودش خورد و گفت اووووم چقدر خوشمزس بقیه اش رو هم به زور کرد توی حلق دختر خاله هام اول نمی خوردن ولی بعدش خوردن آخه هم تلخ بود هم شور بعد بلندم کرد ومنو برد حموم هر چهار تایی حموم کردیم دیگه منو مورد تجاوز جنسی قرار داده بود مجبور بودم دیگه واسم عادت شد که هرچی اون میگه بگم چشم ازاونوقت به بعد هروقت می خواست به دخترخاله هام توی خونه کاراته یاد بده من باید می شدم کسی که قراره لگد بخوره خوب بیضه بند هم می بستم البته خودم هم یه جورایی حال میکردم که چند تا دختر اینکار رو سرم بیارن بعد آب بدنم رو تا تهش بکشن و بخورن دیگه هفته های بعد جوری شده بود که هر هفته حداقل 2بار کتکم میزد وآب بدنم رو می آورد ودختر خاله هام به خونمون زنگ میزدن و میرفتم خونشون هم باهاشون سکس داشتم وهم بعد از سکس برای اینکه حال کنن به تخمام لگد می زدن باهم اسمش رو گذاشته بودیم تخم باستینگ واقعیتش رو بخواین منوجنده کردن در حالی که پسرم در 16 سالگی وقتی کمی طاقتم بیشتر شده بود دیگه بهش نمی گفتم زن دایی بهش میگفتم یاسمن یه روز منوبرد توی دستشویی و تا می تونست کتکم زد بعد یه بطری آب معدنی کوچک رو محکم تا ته تو کونم فرو کرد اینقدر تند تند اینکار رو می کرد که تمام کونم درد و خون اومد تا یه هفته راه نمی تونستم برم بارها این کار رو با من کرد وهروقت به حرفش گوش نمی کردم محکم به

تخمم لگد می زد هر وقت اشتباه می کردم می دونستم باید بیام پیش اون تا با لگد زدن یا آب آوردن یا غیره منو آدم کنه و بعد خودم می رفتم یه بار یادمه صبح بود سرویس اومده بود دم در دنبالم دیرم شده بود فورا کفشم رو پوشیدم که برم دیدم ای وای وایساده وداره به من نگاه می کنه دم در خونه بودم رفتم به سرویس گفتم بره خودم میام می دونستم چون سلامش نکردم باید منو مورد تجاوز قرار بده بر گشتم تو خونه و اون یه لگد محکم به بیضه هام زد بعد زنگ زد مدرسه وگفت مریضه خودشم بهم گواهی داد برای مدرسه.
روز تولد 20 سالگیم دخترخاله هام توی خونمون دستای منو بستن وکیسه بوکس رو از سقف باز کردن ومنو بجای کیسه بوکس دستامو به زنجیرش بستن ومحکم به تخمام لگد میزدن بعدش منو باز کردن باهم پیتزا خوردیم و بطری نوشابه رو تا تونستن تو کونم فرو کردن تا خون اومد نسرین دختر خاله ام هم سن وسال منه ونسترن هم یکسال بزرگتر از منه الان 24 سال دارم توی این 10سال فقط تحقیر شدم البته خودم هم مقصرم زن داییم واقعا خیلی قویه قدش 1مترو90سانتی متره من الان قدم 1مترو 75سانتی متره اون الان 40سالشه وهنوز قدرتش ازمنی که 24سال دارم بیشتره من الان در سن 24 سالگی بچه دارنمی شم نوروز رفتم پیش دکتر متخصص اورولوژی گفت که قدرت جنسی خیلی کم شده زن داییم الان 40سالشه وبچه اش الان 4 سال داره زن داییم ازطریق ای وی اف بچه دار شد ولی من تخمام رو توی نوروز عمل کردم تا یکم قدرت جنسی که برام مونده حفظ بشه توی بیمارستان نسرین و نسترن و یاسمن اومدن سرم اونجا یاسمن بهم گفت یادته یه روز بهت گفتم کاری میکنم که دیگه بچه دار نشی اون روز امروزه واقعیتش رو هم بخوای تودیگه نمی تونی ما سه تا روز ارضا کنی بهتره بری خونه جغ بزنی ما دیگه تورو نمی خوایم الان اون سه تا با من قهرن و من موندم با بیضه های خیلی ضعیف.نسرین و نسترن هم درسشون رو توی دانشگاه دولتی تموم کردن ولی من همینطور دارم توی دانشگاه آزاد شهریه میدم و درجا میزنم به خاطر اینکه یاسمن این همه آب منوآورده دچار انزال زودرس شده ام آب کیرم کمتر از 1 دقیقه میاد .زنها خیلی از ما مرد ها قویترن منم به این نتیجه ی حمید رسیده ام وما مرد ها نباید گوه زیادی در مقابل زنها بخوریم.

 

متن از ایمان

mehrbod.wordpress.com

Image

balls and boobs!

balls!

من علی هستم و 27 سالمه. می خام براتون یکی از خاطراتی که برام اتفاق افتاده تعریف کنم که می دونم ازش خیلی تعجب می کنید. من عاشق بالباستینگم و اکثر گذشت و گذارم تو اینترنت در مورد همین موضوعه ولی متاسفانه هیچوقت نتونسته بودم یک پارتنر خوب برای خودم پیدا کنم و صحبت در این مورد هم خیلی راحت نیست.

داستان از جایی شروع میشه که 3 سال پیش برای پایان تابستون با دوستان خانوادگی رفتیم چالوس. اونجا یکی از دوستان پدرم یه ویلا توپ داره که همه جور امکاناتی توش هست و ویلا هم یک ساحل خصوصی داره. ما حدود 27 نفر بودیم که از بین این افراد سه دختر آس هم وجود داشتند که هر پسری رو متوجه خودشون می کردند. یکی اسمش الناز بود، یکیشون هانیه و یکی هم پریسا. آقا عجب چیزی بودند. فردای ورودمون به ویلا همه جمع شده بودیم توی حیاط تا بازی کنیم. دخترها همه طرفدار دژبال بودند و ما هم مسلماً طرفدار فوتبال. کلی با هم کل کل کردیم اما بالاخره دخترا پیرا رو راضی کردند تا از خیر فوتبال بگذرند. ولی من تو کتم نمی رفت. به هرحال اونا شروع به بازی کردند و من هم یه گوشه تماشا می کردم. خیلی بازی کسل کننده ای هستش. تنها لذتش تماشای اون در و داف بود. اون سه تا هم بازی می کردند.
دخترها تو یه تیم بودند و پسرا هم توی یه تیم دیگه یعنی 9 تا دختر به 6 تا پسر. بازی حسابی گرم شده بود که چشمتون روز بد نبینه……. پسر عموی بنده به نام یاسر که 12 سالشه توپ رو میزنه تو سر یکی از دخترا به نام نسترن و از اونجایی که توپ خیلی سنگین بود، نسترن حسابی دردش می گیره. نسترن که ناراحت شده بود داد میزنه “مگه مرض داری؟” یاسر احمق هم میگه “آره دارم…..تو شورتمه” و باقی پسرا شروع میکنن به خندیدن. حالا نخند کی بخند؟

نسترن که حسابی اعصابی تخمی شده بود از وسط میدون میاد سمت یاسر و میگه “چی گفتی؟” و یاسر باز هم همون جمله رو تکرار می کنه و………………… نسترن یک لگد جانانه نثار خایه های یاسر میکنه…… اووووووووف.
همه پسرا رفتن تو خودشون و دستشون رو گرفته بودند روی تخماشون. می شد درد رو تو خایه هامون حس کنیم. خیلی صحنه خفی بود. همه مارس موندیم. من که این صحنه رو دیدم یهو نفسم بند اومد. داشتم شاخ در می آوردم که چی دارم می بینم ولی اصلاً به روی خودم نیاوردم.
سریع سرم رو چرخوندم سمت دخترا تا ببینم عکس العمل اونا چیه. ددیدم اونا هم متعجب هستن و دهنشون وا مونده. هانیه و پریسا داشتن کر و کر می خندیدن. الناز هم از صورتش می شد خوند که دلش سوخته. دیدن خنده اون دخترا بدجور حشریم کرده بود. مخم داشت سوت می کشید و کیرم راست شده بود.
یاسر بدبخت درهمین زمان افتاد روی زمین و درحالیکه دستش رو تخماش بود از درد عربده می زد. زن عموم که صحنه رو دیده بود دوید سمت یاسر و داد زد دختر جان آخه این چه کاریه کردی؟ بیضه هاش بترکه من چه خاکی توی سرم کنم؟ از مردی میوفته می فهمی؟ بعدش دست یاسر و گرفت و بردش توی یکی از اتاق ها. همه دخترا یک دفعه ساکت شدند ولی می شد دید که هانیه و پریسا دارن لباشون رو گاز می گیرن…….
در اتاق نیمه باز بود. دیدم زن عمو شهلا داره شلوار یاسر رو در میاره. خایه های یاسر قرمز و آویزون شده بودند. زن عموم دستی به خایه های یاسر کشید و گفت: بیضه هات درد دارن؟؟ و یاسر جواب داد: آره خیلی درد دارن. محکم زد…
زن عموم شروع کرد به مالیدن خایه های یاسر. حالا نمال پس کی بمال….. چند دقیقه گذشت که یهو زن عموم منو دید که دارم از لای در نگاه می کنم و گفت: علی جان بیا تو. من هم رفتم تو. زن عموم گفت: دیدی چیکار کرد؟ جنده نزدیک بود بچه ام رو اخته کنه، بی شرف. من از این بد دهنی زن عموم خشکم زد و تا دیدم بحث داغه ادامه دادم:
من- آره خطرناک بود. راستی بیضه خطرناکه؟؟؟؟
زن عمو- آره خیلی خطرناکه. ممکنه باعث مرگ بشه. همیشه تو بازی مخصوصا توی فوتبال و کاراته مواظب باش لگد بهشون نخوره وگرنه ممکنه بابا نشی(با خنده مرموزانه). البته ما بهش میگیم خایه.
من- ههههههههه ما هم همینو میگیم
اون شب گذشت و من تا صبح به اون دخترا و اتفاقی که افتاده بود فکر می کردم.
فردا صبحش همگی رفتیم لب ساحل. ساحل اختصاصی بود و هیچ غریبه ای حضور نداشت. دخترا مایوهای یک تیکه پوشیده بودند و اینگار مخ ما رو داشتن دریل می زدند. پریسا مایو نپوشیده بود. انگار نمخواست شنا کنه. من هم موقیت رو مناسب دیدم و رفتم سمتش تا سر صحبت رو باز کنم و اگه بشه مخ زنی رو استارت بزنم.

من- سلام
پریسا- سلام
من- چه خبر؟
پریسا- سلامتی
من- دیروز خوب بازی می کردی
پریسا- بابا 5 دقیقه که بیشتر نبود
من- آره… بیچاره یاسر. الان زن عمو شهلام داره واسش کمپرس آب سرد میذاره
پریسا- هههههههه حقش بود
من- نداری نمیدونی
پریسا- چی؟
من- همون که له شد…..
پریسا- ههههههههههههه ندارم راحتم
من- نامردااااااااا
پریسا- حالا مگه چی شده؟ یه لگد ساده بود. هههههههه
من- جان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ لگد ساده؟؟؟؟ داشت از مردی می افتاد
پریسا- جون من خیلی حساسن؟؟؟؟
من- آره خیلی
پریسا- پس مواظبشون باش هههههههه
من- آره باید ورزش بدمشون
در این لحظه هانیه سررسید.
هانیه- قضیه چی دارین هر و هر میخندین؟
پریسا- هیچی راجع به خایه آقاست…… هههه
از شنیدن کلمه “خایه” از دهن پریسا شوکه شدم
هانیه- همه اش همین؟؟؟
پریسا- آره میخاد ورزش بده قوی شن
من- ای بابا
هانیه- مواظب باش خودتو ناقص نکنی هههههههه
من- چرا ناقص کنم؟
هانیه- یه موفع زیادی زور بزنی ورم کنن هههههههه
پریسا- راست میگه
من- اوووووووووف
پریسا- دردت اومد؟
من- آره

پریسا- شما باید مربی داشته باشی تا بهت تمرین بده
من- مربی بیضه؟؟
هانیه- بله (جدی)
من- حالا تا کی باشه؟
پریسا- مثلا من… به شرطی که تحمل داشته باشی
هانیه- پریسا اگه حالشو داری بریم ورزش بدیمشون
پریسا- چرا که نه؟
من- ورزش؟ ورزش چی؟
………….
…………
……..

.
اونا اون شب منو بردن توی یکی از اتاق های ویلا که توش اسباب اثاثیه نگه میداشتن. اتاق تاریک و ترسناکی بود. اونا اول شلوار و شورتم رو درآوردن. پریسا دستهامو بست به لوله آب و پاهام رو دو سر یک چوب حدوداً یک متری محکم با نخ کاموا بست. پاهام از هم باز مونده و دستهام هم بالای سرم قفل بودند. از استری پاهام شروع به لرزیدن کردن….

هانیه شلوارش رو کشید پایین…. تا رون های قشنگش رو دیدم راست کردم. هانیه گفت رو من راست میکنی کونی؟؟ کیر و خایه ات رو از ته می برم بری قاطی زن ها کونی. امشب اخته ات میکنم. من از شنیدن این حرف یهو دلم ضعف کرد. بعد شورتش رو در آورد و کرد تو دهنم تا صدام در نیاد.
هانیه اومد روی شکمم نشست و کونش رو سمت من کرد و کیرم رو با دستش گرفت. رو کرد به پریسا و گفت بفرما خااااااانوووم. دیدی چه خایه های درشتی داره… حیف این خایه ها که باید کشیده بشن…. میخای شروع کنی؟؟؟ پریسا هم گفت معلومه…. و ناگهان یک لگد جانانه حواله خایه های من کرد. میخاستم داد بزنم ولی شورت توی دهنم بود و لال شده بودم. دنیا داشت دو سرم می چرخید. از شدت درد کیرم شل شد…
هانیه خایه هامو گرفت تو دستش و در حالیکه فشارشون می داد با یک لحن کنایه آمیز گفت: “امشب شب آخره. دیگه اینا رو فردا نمی بینی” بعدش هر و هر خندیدند.

پریسا همونجور که خایه هامو تو دستش داشت یک قاشق از تو سوتینش درآورد و با پشت قاشق شروع کرد به زدن خایه های من. با هر ضربه انگار برق سه فاز بهم وصل می شد. تا حالا به درد قاشق فکر نکرده بود. چشمام داد از حدقه می زد بیرون که بهو هانیه گفت حالا نوبت منه….

هانیه محکم خایه هامو با دستش گرفت و شروع کرد به فشار داده خایه راستم. داشتم از درد می مردم. دو تا سه دقیقه خایه راستمو با تمام زورش فشار داد. پاهام از درد بی حس بودن و قلبم تند و تند می زد تا اینکه رضایت داد ول کنه
ولی….. بعدش رفت سراغ خایه چپم…………………. همون ماجرا رو تکرار کرد… خایه چپم یه خورده از خایه راستم بزرگتره واسه همین دردش وحشتناک بود. دلم می خواست داد بزنم ولی نمی شد. چشمام داشت از کاسه در میومد، مثه تخمام.
چند دقیقه بعد هانیه از خیر فشار دادن گذشت و خایه هامو ول کرد.
توی تمام دورانی که در آروزی این روز بودم هرگز این مقدار درد رو پیش بینی نکرده بودم. درد از خایه ها شروع میشد و تا بالای شکمم ادامه داشت. نفسم کشیدن برام سخت شده بود و خایه هام شل شده بودند اینگار خایه ندارم.
پریسا رو کرد به هانیه و گفت: نظرت با آهنگری چیه؟ هانیه گفت: با اینکه نمیدونم منظورت چیه ولی موافقم…. پریسا از توی خرت و پرت هایی که تو اتاق بود یک جعبه چوبی گیر آورد و اومد بین پاهام و زیر تخمام، روی زمین گذاشت طوری که تخمام روی جعبه بودند. اونوقت از بین وسایل اتاق یه لوله آب پلاستیکی گیر آورد(از این لوله های آک) و به هانیه گفت: ببین عزیزم، فرض کن این لوله پتکه و خایه های علی آهن… حالا بیا آهنو بکوب تا خوب له شه…………
با اینکه ایده خلاقانه ای نبود ولی با تموم شدن جمله پریسا، از شدت وحشت دست و پام شروع کردن به لرزیدن… خیلی میترسیدم…. می ترسیدم اخته شم…. می ترسیدم دیگه خایه هامو نبینم
دیدم پریسا داره لوله رو به کف دستش می کوبه و با یه نگاه مرموزانه داره منه شاش بند شده رو بیشتر می ترسونه… گفت: آماده ای هانیه؟؟؟ هانیه هم گفت: بـــــــــــــــــله و در همون لحظه بود که دست پریسا بالا رفت و لوله رو با تمام قدرت روی تخم من کوبید…. کیر قرمز شد…. دیگه خایمو حس نمی کردم. قسمت زیر خایه هام می سوخت و درد نفسم رو بند آورده بود که ضربه بعدی از راه رسید…… دیگه به گریه افتادم. زار میزدم که تمومش کنن ولی با زار زدن من اون بیشتر میزد……
طوری شده بود که پریسا بی وقفه مثه استیک خایه هامو ساطوری می کرد. اتاق به نظرم تاریک میومد و دیگه صداها رو واضح نمیشنیدم. فکر می کردم دارم میمیرم……………
یهو از خواب بیدار شدم دیدم توی همون انباری هستم و پریسا و هانیه دارن سیگار می کشن. صدام به سختی در می اومد…
من- سلام

هانیه- سلام چی؟؟؟؟
من- سلام خانوم
هانیه- آهاااااااااااا حالا شد
پریسا- دو ساعت بیهوش بودی کونی
من- ببخشید خانوم
هانیه- خایه های خوبی داری. جون میده واسه این کار
من- اختیار دارید
هانیه- خواجه ات می کنم
من- چشم خانوم
هانیه- شماره ات رو بده هر وقت تونستم بیام واسه ورزش دادن
پریسا- ههههههههههههه
من- حتما… یادداشت کنید…..

نوشته: بیضه دار

shahvani.com

بیضه های ورم کرده

چند سال پیش رفتم یه باشگاه ورزش های رزمی ثبت نام کردم. کل کلاسمون هشت نفر بودیم و من با دو تا دختر دیگه کم کم خیلی با همدیگه رفیق شدیم. یکیشون اسمش هانیه بود یکیشون کتی. تمرین هامون رو با هم انجام میدادیم و اکثر اوقات با هم بودیم. صبح ها با هم میرفتیم باشگاه و ظهرها هم با هم می آمدیم بیرون.

چند هفته بعد از شروع کلاس ها ظهرها که تعطیل میشدیم فهمیدم یک پسری از دور ماها رو دید میزنه. اول اهمیت ندادیم و فکر کردیم تموم میشه و میره پی کارش. یکی دو هفته بعدش کم کم جرأت کرد و اومد جلوتر. هیچی نمیگفت و فقط با یه فاصله زیادی ازمون حرکت میکرد.

یه بار از در باشگاه اومدیم بیرون دیدیم دم در وایساده. ما هم محلش نذاشتیم و راهمون رو کشیدیم و رفتیم. افتاد دنبالمون و چند تا تیکه بارمون کرد. من و کتی هم جوابشو دادیم و خلاصه رفت پی کارش. چند دفعه این کارو تکرار کرد و یه روز هانیه گفت من یکی میخوام یه حالی به این پسره بدم. روش خیلی زیاد شده. ما هم بدمون نمیومد یه درس عبرتی به پسره بدیم.

چند هفته ی دیگه هم تحملش کردیم تا اینکه یه روز خبر دار شدیم کلاس آقایون که بعد از ساعت کلاسی ما بود تشکیل نمیشه. کلاس ما که تموم شد و همه ی بچه ها رفتند ما به بهانه ی تمرین بیشتر گفتیم میخوایم بمونیم تو سالن. یه کم وقت تلف کردیم تا همه رفتن. من و هانیه موندیم تو سالن و پسره رو یه جوری کشیدیم داخل. تو این فاصله هم کتی رفت به نگهبان دم در حیاط گفت ما سه تا دختریم میخوایم تمرین کنیم و کلید در سالن رو به ما بدین که در رو قفل کنیم و کسی مزاحممون نشه.

کتی که برگشت و در رو قفل کرد، دیدم هانیه از تو کیفش یه پودری درآورد. از آبخوری ته سالن تو یه لیوان آب ریخت و برد سمت پسره. پسره یه لبخند احمقانه ای زد و گفت این چیه؟ سم ریختی توش؟! هانیه هم با یه لحن عجیب غریبی گفت نه جیگرم…بخور واسه آقا کوچولو خوبه…حالا کلی کار داریم! پسره چشاش برق زد و لیوان رو تا ته سر کشید. من و کتی هم رفتیم نزدیک تر و سه تایی دور پسره نشستیم. یه کم حرف زدیم باهاش و دیدیم کم کم داره منگ میشه و چرت پرت میگه. وسط حرفاش یادش میرفت چی میخواست بگه و یکدفعه تلپ افتاد زمین. هانیه بهش خواب آور داده بود. گفت زود بجنبین که الان بیدار میشه!

پسره رو بلند کردیم، لباساشو کامل درآوردیم و با یه طناب که هانیه تو کیفش داشت، بستیمش به ستون وسط سالن. دستا و پاهاشو از پشت بستیم. پاهاش چسبیده بود دوطرف ستون و کیروخایهش کاملاً بی حفاظ بود. یه تیکه طناب هم دور سینش بستیم طوری که دیگه اصلاً و ابداً نمیتونست تکون بخوره. نه میتونست خم بشه نه پاهاشو ببنده نه دستاشو حرکت بده.

هانیه یه لیوان آب از آبخوری پر کرد و آورد پاشید تو صورتش. پسره یه دفعه به هوش اومد و از وضعیتش شدیداً شوکه شد. هانیه خندید و گفت خب بچه ها…حالا هرکاری دلتون میخواد با این پسر کوچولو بکنین! کتی میخوای تو شروع کنی؟

کتی یه کم سرخ و سفید شد. هانیه یه چش غره ای بهش رفت و کتی با روی پنجه ی پاش سه چهارتا ضربه زد به بیضه هاش. پسره یه کم آی آی کرد و گفت تو رو خدا ولم کنین! من که کاریتون نــ…

هانیه چنان با روی پاش کوبید تو تخمای پسره که جملش رو نتونست تموم کنه و یه آی خیلی بلند گفت و صداش پیچید تو سالن. هانیه داد زد خفه شو! حالا نوبت توست مهتاب…برو ببینم چی کار میکنیا!

منم یهو شیر شدم و یکدفعه شترق شترق شترق…شیش بار زدم به تخم پسره. با هر ضربه ی من صداش میرفت بالاتر. با اینکه به نظر خودم محکم نمیزدم. اصلاً نمیدونم تو اون کیسه چیه که اینا انقدر دردشون میاد!

هانیه یه نگاه ناجوری به پسره کرد. رفت طرفش و صورتشو چسبوند به صورت پسره. قدش از پسره بلندتر بود. دستشو برد طرف تخماش و گرفتشون تو دستش. با یه لحن آروم و تهدید آمیزی به پسره گفت بیچاره ی بدبخت…الآن زندگیت تو دست منه. میتونم با یه فشار تخماتو بترکونم و از زندگی ساقطت کنم. میدونستی؟  پسره بدبخت نفس نفس میزد و گفت هیچ گهی نمیتونی بخوری…میکنمت جنده…

به محض اینکه کلمه ی آخر از دهن پسره دراومد هانیه یکهو چشاش گرد شد و تخمای پسره رو چنان دو دستی گرفت و کشید که پسره چند لحظه نفسش بند اومد و بعدش یکهو یه نعره ای زد که گوش من یکی سوت کشید. هانیه تو صورت پسره گفت چیه؟ دردت اومد؟ مگه تخماتو کشیدن که اینجوری داد میزنی؟! بعد دو تا تخم پسره رو گرفت بین انگشتاش و فشارشون میداد و میچرخوندشون. پسره داد میزد و سعی میکرد خودشو تکون بده. ولی هیچ کاری نمیتونست بکنه.

کتی که معلوم بود خیلی خوشش اومده رفت طرف پسره و هانیه هم خایه ی پسره رو ول کرد و رفت عقب. پسره رنگش سفید شده بود و نفس نفس میزد. هی میگفت ولم کنین جنده ها…یه بار دیگه دستتون به بیضه ی من بخوره جرتون میدم! کتی زانو زد و تخمای پسره رو از بالاشون گرفت. پسره تکون میخورد و میگفت خایه مو ول کن جنده ی عوضی! ولی کتی اصلاً توجه نکرد و با یه حالتی که انگار داره چک میزنه، میزد به تخم پسره. پسره اخ و اوخ میکرد و فحش میداد. بعدش یکهویی کتی خیلی سریع کیر پسره رو با همون حالت شل و ول حال به هم زنش تا کرد تو دهنش و ته کیر پسره رو محکم گاز گرفت. پسره داد زد و کتی محکمتر گاز گرفت و تخمای پسره رو با تمام زورش کشید. پسره جوری داد میزد که رگ گردنش زده بود بیرون. کتی بیخیالش شد و ولش کرد. جای گازش زخم شده بود. پسره کاملاً سفید شده بود و ناله میکرد. میگفت تو رو خدا ولم کنین…دیگه نمیام اینجا…

نوبت هانیه بود. ولی گفت مهتاب تو برو ببینم چی کار میکنی!

منم رفتم رو به روی پسره. سرش ول شده بود رو سینش و با ناله و التماس میگفت ولم کن…کاریم نداشته باش… . من پای چپمو آوردم بالا و گذاشتم زیر دودولش! آروم آروم به سمت ستون هل دادم و تخمای پسره به سمت عقب کش میومد. آه آه میکرد و من حس کردم تخمش چسبید به ستون. هانیه گفت آفرین…لهشون کن اون هسته خرماهای بی مصرف رو! منم پامو بیشتر فشار دادم و نوک پنجه ام حس میکردم که بیضه هاش دارن بین پای من و ستون له میشن. فکر میکردم باید سفت تر اینا باشه!

پسره سرشو محکم تکون میداد و ناله میکرد. منم هی بیشتر فشار میدادم و حس پیروزی میکردم. یک دفعه دیدم بدنش یه تکون عجیبی خورد و استفراغ کرد. همش ریخت رو پام. هانیه و کتی قهقه ی خنده شون زد بالا. ولی من به حدی عصبانی شده بودم که دیگه اختیارم دست خودم نبود. اول یه کشیده ی محکم زدم در گوش پسره و گفتم کونی الان ادبت میکنم! اول پامو با بدنش تمیز کردم و بعد رفتم عقب و قدرتمو جمع کردم تو پام. هانیه و کتی هنوز داشتن میخندیدن. چنان با قدرت کوبیدم تو تخمای پسره که رونم لرزید. صداش پیچید تو کل سالن….یه لگد دیگه….دوباره….دوباره…..کنترلمو از دست داده بودم و فقط میخواستم تخمای پسره جلو چشمم بترکه. انقدر زدمش که بیهوش شد. هانیه با خنده اومد منو کشید کنار وگرنه واقعاً تخماش میترکید. هنوز داشتن میخندیدن و منم آروم شدم و زدم زیر خنده.

تا وقتی پسره به هوش اومد ما همینجوری میخندیدیم. به هوش اومد و التماس میکرد. گفت تو رو خدا بذارین برم…شماها که خاجم کردین…دیگه چی میخواین دیگه؟!

هانیه گفت بگو گه خوردم قربان…دیگه از این غلطا نمیکنم! پسره هم با نفس نفس و ناله عین جمله رو تکرار کرد.

منم بهش گفتم آدمی که دو تا فندق از وسط بدنش زده باشه بیرون و تا یه ضربه بهشون میخوره، بالا میاره باید بره بمیره! هانیه و کتی هم یه خنده ای کردن.

بازش کردیم. پسره بدبخت تخماش شده بود اندازه سینه های من انقدر که ورم کرده بود. با هزار آخ و اوخ شورتشو پوشید. شلوارشو که داشت پاش میکرد دیدم اشک تو چشاش جمع شده. دلم سوخت براش…شاید نباید اون بلا رو سرش میاوردیم. شاید اصن تخماش از کار افتاده باشن. دلم سوخت براش… .

Busted Balls

Image

Ballbusting and blowjob

Follow

Get every new post delivered to your Inbox.